سازمان ملل در یک تحلیل واقعی به حیات خلوت چند دولت بزرگ تبدیل شده است و این امری غیر قابل قبول است اینک که در سالروز تأسیس این سازمان بینالمللی هستیم بهتراست این حقیقت تلخ را بازگو کنیم تا برای یکبار هم شده به گوش جهانیان برسد و مردم دنیا بدانند که هستند کسانی که حقایق کتمان شده را آشکار میسازند و بر افشای آن اصرار میورزند و تا دریافت نتیجه ساکت نمینشینند؛ تا دلیلی باشد بر اینکه حق هیچگاه پایمال نخواهد شد ولو اینکه حق ستیزان بر موشکهای بالستیک سوار شده و یا دکمهی انفجار زرادخانههای بمب اتم را در دست داشته باشند و یا سوار بر خر مراد از بازارهای مالی و سرمایههای کلان بگذرند. آیا اینان از قوم شداد بالاترند که باغهای معلق در فضا ساخته بود و یا از فرعونیان بالاترند که اهرام را ساختهاند که هنوز هم راز آن بر هیچکس آشکار نشده؟ پس چرا باید رسانهها در مقابل این بتهای مدرن قد علم کنند و حقایق را نادیده بگیرند؟ چرا نباید از سازمان ملل انتقاد شود و چرا نباید سازمانهای تابعهی آن حساب پس بدهند؟ چرا سازمان مللی که قادر نیست زور گوییهای یکی از اعضای خود را مانع شود، باز هم پابرجاست؟ مگر منشور سازمان ملل برای صلح و دوستی و برابری انسانها نیست؟ پس چرا در یک کشور باید بمبهای اتمی وجود داشته باشد ولی کشور دیگری به صرف احتمال دستیابی به آن محاکمه شود؟ چرا باید در یک کشور مردم با اسکناس سیگار خود را آتش بزنند، ولی در کشور دیگر مردم روی کارتن و مقوا خانه بسازند و شبهای سرد زمستان را به صبح برسانند؟ چرا باید در جایی نسکافه داغ با انواع شیر قهوه و چای سرو شود و در جای دیگر مردم برای شیر یک شیرخوار سرگردان باشند و نتوانند کودک خود را از شیر سیراب نمایند؟
چرا باید در جایی مردم دروان شیر استحمام کنند و در جای دیگر یک وان آب برای شستشوی دست و صورت پیدا نشود؟ چرا باید در جایی مردم شکمهای گنده خود را به مسابقه بگذارند و در جای دیگر شکمها به پشت چسبیده باشد؟ آیا این همان پیام برابری و برادری است که منشور سازمان ملل مدعی پیاده کردن آن بود و مردم قرن گذشته را به امید پیادهسازی آن فریقته بود؟ همه به یاد دارند که کمونیزم در قرن بیستم با چه شعارهای مردم فریبی آمد. چین یک شبه کمونیست شد، فقط به خاطر زیبایی این شعارها، مردم آفریقا، فلسطین و آمریکای جنوبی؛ هستی خود را از دست دادند و جان خودرا فدای کلاشینکفهایی کردند که فکر میکردند صلح و برابری و آزادی برایشان به ارمغان خواهد آورد. تمامی شعارها پس از فروپاشی شوروی معلوم شد که دروغی بیش نبوده... امروزه نیز همه میدانند که شعارهای سازمان ملل به انتها رسیده. کسی به سازمان بهداشت جهانی نگاه مثبت ندارد و میداند تمامی بیماریهای جهان از سوی سازمان بهداشت جهانی سرایت پیدامیکند. بیماری ایدز و اعتیاد به روانگردانها، همه به یمن استادان جامعهشناس و شیمیدانها و داروسازهای درجه یک مورد تأیید سازمان بهداشت جهانی ساخته شدند. بیسوادی و فقر توسط سازمان ملل در بین مردم تقسیم شد. مردمی که به سبک ملی خود آموزشهایی میدیدند مجبور شدند در روش یکسانسازی فقط زبان انگلیسی یاد بگیرند و سازمان ملل تصویب کرد کسی که زبان انگلیسی و کامپیوتر نداند؛ ولو علامهی دهر هم باشد، بیسواد است و سواد آموزی و هوش و استعداد فقط در چارچوب سازمان ملل تأیید میشد.
تاریخ سازمان ملل
سازمان ملل از گذشته وجود داشته و به همین شکل یعنی حکومتهای پیروز کشورها را به دور خود جمع کرده و برای آنان شخصیت قایل میشدند، ولی فقط تحت سیطره خودشان. چه در آن موقع که آتن مرکز دنیا بود و چه آن زمان که فرعونیان در دنیا حاکمیت داشتند و چه زمانی که روم باستان و یا ایران.
اما بیشترین اتحادیه ملل در دوران تمدن اسلامی بود. مردم از نیل تا سند در یک مجموعه حکومتی مرکزی که حالت فدرال داشت گرد آمده بودند آنها به کار همدیگر کاری نداشتند و تنها رشتهای که آنها را به هم پیوند میداد، مذهب اسلام بود و بس و الّا حکومت فاطمیه در مصر همانقدر مستقل بود که سامانیان در ایران و یا اعراب در بغداد و یا شامات در سوریه. اما همگی از یک رشته و ریشه پیروی میکردند.
دیوانسالاری ایرانیان همه را گرد هم داشت. هر چند این دبیران گاه عزل یا کشته و یا سرنگون میشدند اما تا همین اواخر یعنی حدود هشتاد سال پیش که حکومت عثمانی شکست خورد و آتاتورک در ترکیه و رضاخان درایران به روی کار آمدند، هنوز ایران و خط فارسی در دانشگاههای اروپا و آمریکا و حتی عثمانی تدریس میشد و اکثر مکاتبات ایرانی بود. تا اینکه اروپا به ایجاد جامعه ملل روی آورد که مقر آن در ژنو بود و سعی کرد که نظم نوینی به جهان دهد و استعمار پیر را از ایران و خط فارسی جدا کند آنها مأموریت یافتند هر چه ایرانیها انجام میدهند، بر عکس کنند! اگر ایرانیها خط را از راست مینوشتند، آنها از چپ شروع کردند! اگر ایرانیها دست، وجب و ذرع را معیار اندازه گیری داشتند؛ آنها پا و فوت و یارد را معیار قرار دادند. اگر ایران مرکز جهان شناسی بود و شرق و غرب از ایران شروع میشد، مرکز را به گرینویچ بردند و اگر ایران، دین و عبادت را اساس میدانست؛ آنها آن را پشت سر انداختند و این روال ادامه داشت تا اینکه جنگ دوم جهانی شد و پیروز میدان این بار آمریکا بود. لذا جامعه ملل منحل شد و سازمان ملل ایجاد شد و مرکز آن از ژنو به نیویورک منتقل شد. در آنجا همه چیز کانالیزه شد. از دین و ایمان خبری نبود و همه چیز باید بر اساس عقل بشری بر پا میشد و دنیای رویایی ساخت بشر تنها معیار شد و حقوق بشر نوشته شد تا حقوق الهی نادیده گرفته شود...
در عصر تقسیم کار
سازمان مللیها مانند بسیاری از مردم فکر میکنند مقررات و آییننامهها و منشور و غیره برای مردم است نه برای خودشان؛ لذاجای تعجب نیست اگر ببینیم بسیاری از تئوریهای پیشرفته در سازمان ملل جایی ندارد. به عنوان نمونه تئوری سازمان و یا تقسیم کار اصلاً رعایت نشده است. در کتاب سیر اندیشه اداری نوشته شده که اولین سازمانهای بشری سازمانهای تخت بودند و بعداً به مرور زمان به شکل هرم یا مثلثی در آمدند. در سازمانهای تخت مدیر یا رییس به تنهایی با همه افراد عضو در گیر است. مثلاً هنگامیکه بنده در دانشگاه علوم نیروی انتظامی مدیریت انسانی تدریس میکردم، متذکر شدم که در تشکیلات پلیس تهران، همهی کلانتریها با رییس پلیس روبرو هستند و هر روز هم بر تعداد کلانتریها اضافه میشود و لذا حیطهی نظارت رییس پلیس که قانوناً باید به عدد انگشتان دست باشد، به چند برابر افزایش مییابد و جالب است که این نوع سازمان تخت، به قبل از حضرت موسی نسبت داده میشود زیرا برای اولین بار خداوند هرم سازمانی را به حضرت موسی یاد میدهد مثلاً برای انتخابات بین پرهیزگاران دستور میرسد که ابتدا چهارصد نفر انتخاب و بعد از بین این چهارصد نفر، مثلاً چهل نفر را انتخاب میکنند و به طور سینا میبرند و یا در قرآن، عشره نقیبا آمده است. یعنی مردم را به ده گروه یا لشکر تقسیم کرد و برای هر کدام یک مسؤول گذاشت. حیطه نظارت ده دهی یا اعشاری از این جا آغاز شد. گر چه بعدها این حیطه نظارت کم و کمتر شد. مثلاً امام جعفر صادق (ع) بهترین تعداد افراد تحت پوشش را بین سه تا هفت نفر میداند و بعضیها معتقدند باید مانند دست با پنج نفر شروع کرد. یعنی بهترین حیطه نظارت برای مدیران، سلسله اعداد5 تایی است و البته بعداً به استناد بند انگشتها به سه نفر تقلیل یافت. فرضاً میگویند گروه آدمیت در ایران یا فراماسونری در جهان و یا حتی گروه فداییان اسلام، گروههایی سه تایی بودند یعنی همه چیز را بر سه تقسیم میکردند و هر فردی فقط مجاز بود با سه نفر زیردست کار کند... و در مدیریت نوین حتی به دو قسمت تقسیم شد. امور اجرایی و امور پشتیبانی یعنی یک مدیر باید با دو نفر سر و کار داشته باشد و آن دو نفر هم با دو نفر الی آخر! گرچه بر اساس متون باقیمانده از یونان باستان آنها به یک نفر هم معتقد بودهاند، لذا هر استادی فقط یک شاگرد میتوانست داشته باشد و هر کس بعداً میآمد شاگرد قبلی میشد. مانند رابطه افلاطون و ارسطو... که به همان روش استاد و شاگردی معروف است. سازمان ملل نیز متأسفانه در بین اینهم تئوریها مانده و هنوز از روش سازمانهای تخت استفاده میکند. یعنی دبیر کل مستقیماً با رؤسای جمهور ارتباط دارد و مثلاً رییسجمهور فیجی و یا تایپه با رییسجمهور چین یا روسیه، یکجا ارزیابی میشوند. پیشنهاد این است که همانطور که در پلیس تهران برای رفع این معضل اقدام به ایجاد پست سر کلانتر نمودند در سازمان ملل نیز پستهایی به نام قارهها ایجاد شود و رییس سازمان ملل فقط با رؤسای 5 قاره جلسات داشته باشد و قارهها در درون خود مانند اروپا اتحادیه یا پارلمان واحد تشکیل دهند. در تهران، اخیراً سازمان اتحادیه آسیایی تشکیل شده ولی اگر این نظریه از سوی سازمان ملل ارایه یا حمایت شود، سریعتر به نتیجه میرسد. مثلاً همهی قارهها مانند اروپا دارای پارلمان مشترک، پول واحد و مرزهای بدون ویزا ( شینگن) باشند و از سوی سازمان ملل، وحدت رویهای ابلاغ شود تا اتحادیه اروپا، اتحادیه آفریقا و اتحادیه آسیا با نامهای واحد و تشکیلات مشابه ایجاد شوند و از تداخل مرزها هم جلوگیری شود مثلاً اینطور نباشد که ترکیه یا روسیه و یا گرجستان؛ در دل قاره آسیا خود را اروپایی بدانند و یا برعکس. مثلاً شمال آفریقاییها خود را آسیایی محسوب نمایند. بلکه مرزها در محدودههای جغرافیایی و به اصطلاح نقشهکشها با عوارض طبیعی تعریف شوند و از اختیارات مشابه و یا امکانات مشابه برخوردار شوند تا اینگونه تمایلات نیز از بین برود.
از جمله مسایل دیگر در سازمان ملل، توجه به داوری صحیح است و آن اینکه حق وتو باید برداشته شود و شورای امنیت واقعاً به دنبال امنیت باشد، نه اینکه دادگاه جنایات جنگی،50 سال تعطیل شود و حالا هم که مثلاً افتتاح شده، هنوز نتوانسته جنایتکاران را دستگیر و به سزای اعمال خود برساند. سازمان ملل از لحاظ اقتصادی نیز در مضیقه است زیرا پرداخت حقوقهای کلان و هزینههای تشریفاتی بالا و نبودن منبع درآمد مشخص، این حالت را به وجود آورده که بیشتر به کشورهای ثروتمند وابسته شده و لذا منافع آنان را هم در نظر بگیرد و به همین دلیل ما شاهدیم با اینکه زبان فارسی اولین و مهمترین زبان بینالمللی بوده و حتی افتخار اولیه سازمان ملل به شعر سعدی است و منشور سازمان ملل را از ایران اقتباس کرده و اما به دلیل وابستگی مالی به آمریکا، زبان انگلیسی به عنوان زبان اول مطرح شده است و همین امر باعث شده که در مجمع آسیایی به زبان غیر آسیایی صحبت شود و سازمانهای بینالمللی به جای احترام به زبانها و گویشهای محلی، به تبلیغ یکجانبه از زبان انگلیسی بپردازند. محدودیت بعدی سازمان ملل از نظر مکان آن است... از آنجا که سازمان ملل در نیویورک است، لذا میبینیم بسیاری از قانونشکنیهای آمریکا در گوانتانامو و عراق و افغانستان نادیده گرفته میشود در حالیکه اگر همین کار را مثلاً صدام در کویت انجام داد دیدیم که چه بلایی به سرش آوردند و یا در معادلات جهانی اکنون همه میدانند که آمریکا فقط به خرید و فروش سلاح و مواد مخدر زنده است اما سازمان ملل به دنبال مجرم در جاهای دیگر میگردد و در حالیکه شعار مبارزه با مواد مخدر میدهد، در اثر تجاوز آمریکا به افغانستان؛ تولید این مواد افیونی سه برابر شده است
امروز همه کارشناسان اکو برای گردشگری در هتل لاله جمع شدند تا کتاب راهنمای گردشگری اکو را بنویسند ولی فقط 4 کشور آماده بودند وبقیه سه ماه فرصت خواستند مشکل قضیه این بود که همه آنها مجبور بودند به زبان انگلیسی بنویسند عجیب است چه اصرای است که کشورهای فارسی زبان منطقه باید به زبان اروپایی بنویسند! در این جلسه نماینده افغانستان فارسی صحبت کرد وگفت ما بسیار دوست داریم که زبان فارسی بجای انگلیسی زبان رسمی اکو شود .
ماهین نیوز:ولی ما میدانیم که تخم انگلیسی های موجود در بدنه گردشگری نمی گذارند این پیشنهاد ها اصلا شنیده شود!
مقاله یک دختر جوان در سمینار قیر
در سمینار بین المللی قیر نیز همه مجبور بودند به زبان انگلیسی شکنجه شوند! چه آنهاییکه همه ایرانی بودند وچه آن دوسه نفری که ظاهرا انگلیسی بودند چون لهجه های ایرانی وپاکستانی را نمیفهمیدند! اما دراین میان یک دختر جوان محجبه مقاله ای بسیار جالب در مورد جایگاه ایران درصنعت قیر ارایه داد.
کاندیداتوری علی مرادی
علی مرادی کاندیدای دبیرکلی کمیته ملی المپیک روز پنجم ابانماه کنفرانس مطبوعاتی دارد لذا از همه رسانه ها دعوت میشود درساعت ده درمحل ائتلاف بزرگ ورزش ایران در خیابان بهار جنوبی کوچه نیلوفر پلاک 35 حضور بهمرسانند تلفن 77605964وهمراه 09192123745وی هم اکنون دبیر کل کنفدراسیون وزنه برداری است وخودنیز از وزنه برداران صاحب رکورد بوده و حسین رضازاده از دستپروده های ایشان است
بهره بالا دلیل ورشکستگی است
اینکه بانکها نرخ سود را بالامب برند نشان از بی پولی آنهاست ومی خواهند هرطور شده پول مردم را بکشند .مردم باید هوشیار باشند وگول این سودها رانخورند چون نه دنیا را خواهند داشت نه آخرت دنیای آنرا که می بینید بانکهای قدر آمریکایی به پیسی افتادند وآخرتش همین است که بهره و ربا حرام است.
به بانکها وبازاریها اعتماد نکنید !
سونامی اقتصادی غرب در حال گسترش است وبرای حفاظت مردم ایران از این طوفان بلا راهکارهایی باید بررسی شود وساز وکارهایی باید انتخاب گردد. یکی از این زاهکارها این است که آزموده ازمودن خطاست در غرب غرور بانکداری چنان گردن افراشته بود که همه تصور می کردند که هیچگاه بر زمین نخواهد خورد اما می بنیم 700میلیارد دلار آمریکا وسیصد میلیارد یورو اروپا نیز کار ی از پیش نبرد وهمچنان بدهیها بیشتر وبیشتر می شود لذا مردم ایران باید بدانند که تکیه بربانکها وبازرایها آنها را به راهی میبرد که اکنون غرب به آن رسیده وبا آن دست بگریبان است ! وباید که ملت ایران از این دوگروه فاصله بگیرد زیرا بیماری مسری است. اینکه بانکها ادعا می کنند از دولت طلبکارند صورتحسابها همه صوری است فقط میخواهند ادای بانکهای غربی را در بیاورند واز دولت باج بگیرند! واینکه هی نرخ بهره ها را بالامی برند برای این است اگر دستشان به خزانه نرسید از مردم جای خالی پولها ی از دست داده را پرکنند آنها به تصور اینکه پولهای مردم مالکیت خصوصی بانکهاست آنهارا خرج کردند والان ندارند که پول مردم را بدهند بازاریها هم به بهانه مالیات برارزش افزوده خواستار برهم ریختن اقتصاد ایران هستند!Not pay any installment and even any tax!
Why the UP people pay the taxes or any installment? We know that all these are force only. The banks cost all resource for him. They though all people money and their saving belong to bank they purchase all house and assets for him and pay all them to personal expensive. ? In fact all money in the banks belong to all people not belong to mangers or administrative! It is the obvious that bank have not any money from her. All money in treasury belongs to people. Today is the day that we expected: people wanted all her money and banks are empty! As we wrote before the treasury was empty today we say that all banks are empty! Bush tell we can help banks from money in the treasury and state money but it is falls as he tell about all things! Where is the money? If he wanted pay the banks from people taxes it is wrong. People pay tax for city costs not to banks cost. We tell that people must begin a new decision: they must not pay any tax and installs. It help that the bush and all lie state men learn that not cost the people money in her cost!
خیلیها به رفتگان هم حسودی می کنند! وقتیکه به بهشت زهرا می روی ومی بینی که چه جوانهایی جان خود را از دست دادند تا این کشوررا حفظ کند دلت می گیرد وبه همه انها درود می فرستی اما خیلی ها هستند که می خواهند این نام را آلوده کنند از خوشنامی شهدا ناراختند لذا میروند ومثلا کارهایی میکنند تا اینها از قداست یبافتند! ساده ترین کار مثلا می ایند وسونا وجکوزی درست می کنند ونامش را می گدارند سنای احمد متوسلیان ! چیزی که اگر یک روز این مفقود الاثر پیذایش شود وبداند با نام اواین کارها را کردند مسلما خوشحال نخواهد شد! عده ای هم به نام آوران ایران چسبیده ان تا آنها را بدنام کنند! کارهای زشتی می کنند وبنام آنها مثلا قیلم می سازند وآنها را معتاد نشان میدهند ویا این طور کارها اخیرا نیز شاهدیم که یک نفر خواسته تا نام فراهانی را خراب کند یک فراهانی میرود با استعمار مبارزه می کند وقایم مقام فراهانی نام می گیرد ویکی دیگر هم میرود با لباس غربی وهمبازی شدن با یک بازیگر آمریکایی در نقش مثلا یک زن افغانی یا عرب هم هویت خود را زیر سوال می برد وهم باعث ازبینر فتن تمامی افتخاراتی می شود که تاریخ بنام انها در مبارزه با استعمار غرب نوشته است !
«
بعد از اینکه منتظر تماس بودیم، از آنجایی که من میدانستم گرفتن شماره ما برای دوستان مشکل است و موفق نخواهند شد تا شماره ما را بگیرند، مجددا به اتفاق آقای حسینی با چند نفری از دوستان تماس گرفتیم و در نهایت تصمیم گرفتیم به سمت یکی از اماکن تفلیس که بازار مبل خوانده میشد و در محلی به نام «دید و بن» قرار داشت، حرکت کنیم. در مسیر هم با آقای اعتمادیفر تلفنی صحبت کردیم و در نهایت آدرس دقیقتری گرفتیم تا بتوانیم به خدمت ایشان برسیم، اما بقیه به «دید و بن» رفتند.
امروز برای اولین بار از سیستم متروی گرجستان استفاده کردیم. امکانات و تجهیزات متروی گرجیها چندان جدید و به روز نبود و واگنها هم به مراقب نسبت به واگنهای مورد استفاده در متروی تهران، قدیمیتر به نظر میآمدند و اسقاطی بودند و در عین حال سر و صدا و لرزشهای زیادی در حین تردد از خود ایجاد میکردند. به هر تقدیر ما میبایست از ایستگاهی که در حوالی محل استقرارمان بود و ایستگاه ایسانی نام داشت، در ایستگاه «دید و بن» پیاده میشدیم. با پرس و جوی فراوان توانستیم هم اسم ایستگاه (ایسانی) را متوجه شویم و هم اینکه فهمیدیم برای رسیدن به ایستگاه «دید و بن» باید 9 ایستگاه بعد پیاده شویم.
نکتهای که وجود دارد این است که مردم آنجا تقریبا مثل مردم ایران اکثرا با زبان انگلیسی چندان آشنایی ندارند، گرجیها بعضا آذری هستند یا به زبان ترکی آشنایی دارند، با توجه به اینکه آقای حسینی ترک زبان هستند و به زبان ترکی اشراف دارند، توانستیم قدری خلائی که وجود دارد را پر کنیم و ارتباط بیشتری با مردم برقرار کنیم وگرنه اگر میخواستیم فقط به همان انگلیسی دست و پا شکسته بسنده کنیم، قطعا با مشکلات بیشتری مواجه میشدیم. به هر شکل رفتیم و به ایستگاه «دید و بن» رسیدیم و از مترو پیاده شدیم.
در حد فاصل آنجا و بازار مبل وقتی که آقای حسینی میخواستند از یک نفر آدرس محل کار آقای اعتمادیفر را بپرسند، جالب بود که آن فرد با اینکه ایرانی نبود، خود را بابک معرفی کرد. ضمن پرسش از محل کار آقای اعتمادیفر پیشنهاد دادیم که خود او هم اگر مایل است، ما را همراهی کند تا بتوانیم با خود او هم صحبتی داشته باشیم. قرار شد که او هم بیاید ولی تا وقتی که ما آنجا بودیم؛ نیامد و در مسیر برگشت که باز هم او را دیدیم، به یک احوالپرسی مختصر اکتفا شد و انگار نه انگار که قرار بود بیاید و با هم صحبت داشته باشیم. محل کار آقای اعتمادیفر در مکانی به نام بازار مبل بود که این بازار مثل پاساژهای تهران، غرفههای مختلفی داشت که بنا به گفته آقای اعتمادیفر 3تا از این غرفهها متعلق به ایشان بود. مسیر خاکی هم به خاطر باران دیروز گلآلود شده بود، محلههای پایین شهر تهران را در ذهن ما تداعی میکرد. از همان وهله اول صحبت با آقای اعتمادیفر، ایشان گله داشتند از تولیدکنندگان داخلی ما که لوازم اداری که برای فروش ارائه میدهند را با کیفیت مناسبی ارائه نمیکنند و وقتی هم که گلدان سفالی از داخل یکی از ویترینها افتاد و شکست، آیشان گفتند که به خاطر این است که این لبهها را صنعتگران ایرانی کار میکنند و باید طول بیشتری داشته باشند، ولی آنها طول مناسبی را برای آن در نظر نمیگیرند؛ علاوه بر این صندلیهای جکداری را که میفرستند، جکهایش برایمان خوب کار نمیکند و صندلیهایی که به صورت جوشدار است و باید جوش داده شود، در جوش دادنشان ظرافت کافی را به کار نمیبرند. در حالیکه نمونههای چینی و خارجی این کارها را که به ما نشان میداد، خیلی ظریف کار شده بودند و اصلا آثار جوش دادن در آنها مشخص نبود. برخلاف آنچه که من فکر میکردم که صنعتگران وقتی میبینند که کارشان در خارج از کشور ارائه میشود، باید کار بهتری انجام دهند، او گفت که وقتی آنها میفهمند که قرار است کارشان به خارج از کشور بیاید، دقت کافی را روی کارهای خود انجام نمی دهند، چراکه میدانند که ما دیگر نمیتوانیم آٍثارشان را به آنها برگردانیم، به خاطر همین کار را با دقت کافی انجام نمیدهند.
به هر شکل سه ربعی با ایشان صحبت کردیم و ایشان یک جزوه هشت صفحهای را به ما نشان دادند که این جزوه ویژهنامهای بود که سفارتخانه ایران در دهه فجر سال گذشته تهیه کرده بودند و بابت یک چهارم آگهی از آقای اعتمادیفر 500 دلار هزینه دریافت کرده بودند؛ در کنار این صحبتها، ما هم قدری گلهگذاری کردیم راجع به فعالیتهایی که سفارتخانه باید انجام دهد و تاکنون میتوانسته انجام دهد اما انجام نداده و در مقابل کارهایی که سفارت گرجستان در ایران انجام داده و یک مقایسه بین این دو سفارتخانه انجام دادیم.
بعد از خروج از فروشگاه، آقای اعتمادیفر خانمی به نام نورا را به ما نشان دادند و میگفتند که ایشان تا سال گذشته از ایران هفتهای یک بار تریلر محصولات ایرانی از قبیل میز و صندلی و ... را وارد میکردند، اما الان به خاطر اینکه کیفیت کار ایرانی پایین آمده، دیگر رغبتی برای خرید از ایران ندارند و بیشتر از محصولات چین و امارات استفاده میکنند، هرچند که احتمالا امارات هم جنسهای چینی را میفرستد. بعد از تسهیلات سفارت چین سخن گفت و اینکه یک ساعته ویزا میدهند و هزینه صدور ویزا هم 10 دلار بیشتر نیست، درحالیکه اگر در چین خوب فعالیت کنی و بروی و برگردی، ویزاهای یک ساله رایگان هم میدهند؛ اما ایران برای یک ویزا 80 دلار طلب میکند و مدت زمانی که برای صدور ویزا لازم است، نسبت به سفارت چین بیشتر است و ویزا دادن از جانب سفارت ایران زمان بیشتری میبرد.
همانطور که در قبل هم اشاره کردم، در مسیر برگشت آقای بابک را دیدیم، درحالیکه مقداری خوراکی گرفته بودیم و مشغول خوردن بودیم، ناهار دیروزمان را شامل خوراکیهایی از قبیل ساندویچ همبرگر قطعات نان خشکبار بود و ناهار را به همان خشکبار ساده اکتفا کردیم و با 6 لاری سر و ته ناهار را هم آوردیم. وقتی که قصد ورود به ایستگاه مترو را داشتیم، یک خانم راهبه و یک آقا مشغول فروش شمع بودند و ما فکر کردیم که احتمالا برای مراسم مذهبی که روز یکشنبه خواهند داشت، مشغول فروش شمع هستند، اما زمانی که به آنها گفتم میتوانم عکس بگیرم، به نظر رسید که چندان راضی نیستند و لذا ما هم از عکس گرفتن منصرف شدیم و به قسمت راهروی زیرزمینی رفتیم که تعداد زیادی دست فروش مشغول فروش اجناس خود بودند و یک گروه نوازنده که از 4 یا 5 نفر تشکیل شده بود، مشغول اجرای برنامه بودند، یکی از آن نوازندهها به ما اصرار کرد که با هم به عکاسی برویم و فیلمها را برای چاپ ارائه دهیم، از اینرو برای چاپ از رفقایش در قالب سکههایی بیارزش پول جمع کرد؛ بلاخره با هم به عکاسی رفتیم و داخل عکاسی دقایقی منتظر ماندیم تا متصدی کامپیوتر کارش تمام شود و بعد هم عکسها را Select کند؛ خداحافظی کردیم و بیرون آمدیم. باز هم در فضای باز، دستفروشهایی مشغول فروش گل، سبزیجات، قهوه و انواع و اقسام مایحتاج مردم بودند. با چند نفر از گلفروشها که سن و سال زیادی داشتند، آشنا شده و عکس گرفتیم؛ در مجموع تجربه جالبی بود، قیمتها هم نسبتا مناسب بود، آقای حسینی یک کیلو انجیر خریدند که به پول ما حدود 1050 تومان و به پول گرجستان 5/1 لاری هزینه برداشت و یک عدد به قیمت 5/0 لاری مرغ گرفتیم که در آنجا حدود 350 تومان به پول ما فروش میرفت. بعد از کمی گشت، مجددا به سالن مترو برگشتیم . اینبار 11 ایستگاه به عقب برگشتیم، یعنی 2 ایستگاه بیشتر طی کردیم تا اینکه خود را به بازار ایرانیان برسانیم. میگفتند که آنجا تعداد زیادی ایرانی هستند و این ایرانیها میتوانستند سوژه خوبی برای صحبت باشند. پرسان پرسان گشتیم و بلاخره یک مغازه کوچک فروش محصولات فایبر گلاس را پیدا کردیم که طرف میگفت 10-15 سالی است که به تفلیس رفت و آمد دارد و 2-3 سالی هست که به اینجا برگشته و ساکن تفلیس شده است؛ از این بابت چندان راضی نبود و میگفت مدت زمانی بود که ایرانیان بیشتری در اینجا ساکن بودند و هرکدام پیشرفت اقتصادی خوبی داشتند، ولی او از کار خود راضی نبود و دوست نداشت که مطالب و عکسهایش در نشریه ما کار شود و لذا شخص دیگری را به نام آقای رزمجو معرفی کرد و گفت وضعش از من بهتر است و کارهایش از من بهتر است که ما نتوانستیم فرد مورد نظر را پیدا کنیم و به همین مقدار اکتفا شد.
ساعت حدود 6 بعد از ظهر بود و آقای حسینی هم خسته بودند، در نتیجه پیشنهاد کردند که به هتل برگردیم تا ایشان کمکم حاضر شود و به مراسم شبانه خانه ایرانیان برسد و من قبلا گفته بودم که ایشان را همراهی نمیکنم، بلاخره آنجا از هم جدا شدیم و ایشان سوار ماشین شدند و به هتل رفتند. من هم مسیری را که ایشان سوار ماشین شدند را برای پیادهروی در نظر گرفتم، قدری که جلوتر رفتم، به نظرم آمد که مسیر ناآشنا است. به همین دلیل ترجیح دادم که بپرسم خیابان به محلی که من میخواهم میرسد یا نه، در پاسخ گفتند که مسیر را برعکس آمدهام. از مقابل ایستگاه مترو باز سوال کردم که مکانهایی را که به من آدرس میداند، جاهای مشخصی نبود و اکثرا پیشنهاد میکردند از مترو استفاده کنم. در نهایت با مترو به ایستگاه ایسانی آمدم و به هتل برگشتم. وقتی رسیدم آقای حسینی هنوز به خانه ایرانیان نرفته بودند و در ساعت 8 به قصد خانه ایرانیان حرکت کردند.
ساعتی بعد از رفتن ایشان تا ساعت 9 را به قدم زدن مشغول شدم. در پشت محل استقرار ما خطآهن تفلیس عبور میکند، به خاطر همین با هر بار عبور واگنها و ترنها از این مسیر به اندازه یک زلزله 3 تا 4 ریشتری زمین میلرزد. صبح در حالی از خواب بیدار شدم که باز آقای حسینی زودتر از من بیدار شده و بیرون رفته و مقداری نان تهیه کرده بودند؛ از برنامه دیشب پرسیدم که خوشبختانه برنامه مثمرثمری بوده و توانسته بودند با یکی دو نفر همکاریهایی انجام دهند و ظاهرا آقای سفیر هم قول مساعد داده بودند، ولی زمان مشخصی را اعلام نکرده بودند که پیگیری شود.
آقای حسینی میگفتند که مسؤول اطلاعات سفارتخانه ایشان را به هتل رسانده و او هم از عملکرد سفارتخانه راضی نبوده است، از این بابت که هم فعالیتها را خوب و کافی نمیدانسته و هم از بابت میزان حقوق خود گله داشته است. ایشان به آقای حسینی گفته بوده که درحالی به من ماهیانه 200 یورو پرداخت میشود که خودشان ماهیانه حقوقهایی 2000 و 3000 یورویی دریافت میکنند که به پول ما 4 میلیون و دویست هزار تومان میشود، در حالیکه 200 یورو در حدود 280 هزار تومان است و عدالت اینطور حکم نمیکند، زیرا که کسی که در اطلاعات هست، ساعت حضورش زیاد و ارتباطش با مردم به حدی است که اگر بیشتر از حضور آقای سفیر نباشد، کمتر نیست.
« بسمه تعالی»
5/1
نیاز دارد که کارگاه تولید مبل بزند؛ چوب که دارد، بازار هم هست، کارگر هم میتوان آورد، یک پروژه تعریف میکنه، یک کارگاه تولید مبل یا .... تولید هر چه که باشد .
تعریف میکنه خریدار یا مصرف کننده با سرمایه گذار و تولید کننده پیوند میزنه، راستش من میخواستم به آقای اعتمادیفر که از صنعتگران داخلی گله داشتند بگویم، به قول فرمایش شما چوب که هست، منابع مالی را پیدا کنند و کارخانهای در تفلیس با چوب همینجا احداث شود و نیروی بومی همینجا هم به کار گرفته شود و سپس با تکنولوژی صنعتی که از ایران یا از کشورهای دیگر وارد میکنند، خودشان اینجا تولیدی راه بیندازند که این قطعاً توجیه اقتصادیاش هم نسبت به اینکه آنجا جنس خارجی یا داخلی تولید شود و میز و صندلی از آن به دست آورده و دوباره انتقال دهند که این خود قطعاً هزینه ساز است، قابل قبولتر است. ( از زمان 1:35 دقیقه به بعد جملات مفهوم نبود )
****
«بسمه تعالی»
1/1
روز پنجشنبه 28 شهریور ماه 1387 که ساعت حدودا 30/15 دقیقه بود، تاکسی سرویس به درب منزل آمد و به سمت فرودگاه امام حرکت کرد. قرار بود آقای حسینی هم خودشان به تنهایی به فرودگاه بیایند و آنجا همدیگر را ملاقات کنیم. ساعت 57/15 دقیقه به فرودگاه رسیده و با آقای حسینی تماس گرفتم. ایشان در پاسخ سوال بنده که پرسیدم کجا هستند، گفتند که در محل نمایشگاه منتظر من هستند. آقای حسینی را پیدا کرده و با هم قدری صحبت کردیم و ایشان زحمت کشیدند مبلغی را که برای تبدیل کردن به دلار خدمتشان داده بودم، به بنده تحویل دادند. بلاخره ساعت 6 نشده به بخش ترانزیت فرودگاه امام آمدیم و منتظر شدیم تا اینکه ساعت 30/19 شود که ساعت مقرر برای حرکت به استانبول بود. آنطور که مانیتورهای داخل هواپیما نشان می دادند، مسافت کلی تهران- استانبول 2090 کیلومتر بود و زمان پیشبینی شده هم برای رسیدن به آنجا 02/3 دقیقه بود. به هر حال ساعت 40/22 دقیقه به فرودگاه استانبول رسیدیم و به همراه تعداد زیادی از مسلمانانی که اکثرا عازم حج بودند، در محل نمازخانه فرودگاه آتاترک نماز خواندیم، ساعت 50/22. البته تمام این وقتها، به وقت تهران هستند.
به محل سوار شدن به هواپیما برای پرواز تفلیس مراجعه کردیم، در حالیکه ساعت 30/23 به وقت محلی پروازمان بود، منتظر رسیدن هواپیما و اجازه سوار شدن بودیم؛ 45/24 دقیقه، 29 شهریور ماه داخل هواپیما منتظر پرواز بودیم. در مسیر تهران- استانبول تعدادی از صندلیها خالی بود و در بخش عقبی هواپیما حدودا 20 صندلی خالی پیدا میشد اما در مسیر استانبول- تفلیس تمام صندلیها پر بود و همه صندلیها در ردیفی 3 تایی که من و آقای حسینی نشسته بدیم، پر بود. خانمی هم که بعدا طی صحبتهایی که کردیم، خودش را کریستینیا معرفی کرد و اهل گرجستان و ساکن میلان ایتالیا بود، همردیف ما و کنار ما نشسته بود. تا زمانی که به تفلیس برسیم، راجع به مسائل مختلف صحبت کردیم و بنده خدا هم با صحبتهایش اطلاعات خوبی را در اختیار ما گذاشت. کریستینیا میگفت یک هفتهای در تفلیس میماند و اینکه پدربزرگ و مادربزرگ و عموزادههایش ساکن تفلیس هستند و او برای دیدن آنها به تفلیس میرود. 12/1 دقیقه به وقت تهران استانبول را ترکت کردیم و البته تا هواپیما آماده پرواز شد، ساعت به 20/1 هم رسید. مسافت کلی استانبول- تفلیس 1360 کیلومتر و زمان پیشبینی شده برای پرواز هم 40/1 دقیقه بود.
در حدود 3 بامداد به فرودگاه تفلیس رسیدیم. ساعت تفلیس نسبت به تهران نیم ساعت عقبتر است، به طوریکه ساعت 4 بعد از ظهر به وقت تهران، 30/3 به وقت تفلیس است. پس از رسیدن به فرودگاه تفلیس، مدت طولانی انتظار کشیدیم تا بارهایمان را تحویل بگیریم. از فرودگاه استانبول جای گرفته بود مدت زمان زیادی منتظر بارها شدیم. بلاخره بارها را گرفتیم. پولها را باید به واحد مالی گرجستان که لاری است، تبدیل میکردیم.
مشغول گشت در فرودگاه بودیم که فردی متوجه شد ما به دنبال هتل میگردیم و حاضر شد تهران چند جایی را به ما نشان بدهد تا ما از بین آنها کان مناسبی را انتخاب کنیم. سوار شدیم و به اولین جایی که رسیدیم، من و آقای حسینی با مبلغی برای کرایه هتل مواجه شدیم که خیلی بیشتر از مبلغی بود که واقعیت داشت. بلاخره در ازای هر نفر، 50 لاری اتاق را اجاره کردیم. بعدا خانم مسؤول نفری 10 لاری به ملا تخفیف داد. مبلغ را پرداختیم و وارد اتاق شدیم. دو تخت، یک میز، دو صندلی و یک تلویزیون که بعدا آوردند و دیگر هیچ، وسایل ساده اتاق را تشکیل میداد؛ نه امکان حمام و شستشو را داشت و نه چیز دیگری. بلاخره شب را گذراندیم. قبل از بیدار شدن من، آقای حسینی بیدار شده بودند تا اطلاعاتی را سفارت به دست بیاورند که میباید حدود ساعت 10 صبح آنجا میبودیم. حدودا ساعت 45/9 بود که آماده شدیم که حرکت کنیم. قدری از مسیر را قدم زدیم و بقیه راه را تاکسی گرفتیم تا اینکه سفارت را پیدا کردیم و بعد از هماهنگی لازم با حراست سفارتخانه، بعد از یک ربع انتظار، یکی از معاونین سفارتخانه و سفیر جمهوری اسلامی را دیدیم. با وجود اینکه سه چهار روز پیش خبر حرکت را فکس کرده بودیم، فکس نرسیده بود. بنابراین تعدادی سوال را همانجا نوشتیم و تعدادی سوال درباره مسائل منطقه از ایشان پرسیدیم که قرار شد حدود ساعت 2 بعد از ظهر با ایشان تماس بگیریم و ایشان سوالات را به آقای سفیر بدهند و ما پیگیر ملاقات حضوری و یا گرفتن جواب سوالات خود شویم.
بعد از خداحافظی از دوستان سفارت باز هم مقداری قدم زدیم و تصمیم گرفتیم جای خود را عوض کنیم. بنابراین سراغ چند هتل را گرفتیم. یک جایی را پیدا کردیم که خیلی گران بود و کرایهاش که در حدود 160 لاری بود، قابل مقایسه با جایی که هستیم نبود، از اینرو تصمیم گرفتیم که در همان جای قبلی بمانیم. هدف بعدی صرف ناهار بود که در کنار رودخانه ای که در حاشیه شهر تفلیس جاری است، ناهار را صرف کردیم. بعد باز هم قدم زدیم و از وسیله نقلیهای برای رسیدن به محل اقامتمان، هتل الیت استفاده کردیم.
قبل از آمدن به هتل تصمیم گرفتیم تا با سفارت تماس بگریم، منتهی آقای نعمتی نبودند و قرار شد تا ساعتی دیگر تماس بگیریم. بعد از رسیدن به هتل باز هم با آقای نعمتی تماس گرفتیم اما چیز زیادی عایدمان نشد. قرار شد شب به محلی برویم که دوستان برای اقامه نماز در آن مکان جمع می شوند و به آنجا مراجعه کنیم که اگر قرار شد در آنجا آقای سفیر و دوستان را ببینیم. الان ساعت 30/3 به وقت تفلیس است و مشغول استراحت هستیم و منتظر هستیم تا دو ساعت دیگر به جایی که بازرگانان و تاجرهای ایرانی هستند، برویم.
«بسمه تعالی»
2/1
قبل از اینکه گزارش 19 سپتامبر، 29 شهریور اعلام شود، لازم است مواردی را که در گزارش قبلی جا افتاده بود، مطرح کنیم و آن اینکه در راه قدم زدن به سمت سفارت جمهوری اسلامی ایران به در تفلیس باران شدیدی باریدن گرفت که همان باعث شد تا از ادامه پیادهروی صرف نظر کرده و به جهت اینکه وقتی به سفارت میرسیم، چهره آبرومندی داشته باشیم و خیس خالی نشده باشیم. به همین جهت از تاکسی استفاده کردیم، اما نکته جالب اینکه در سطح شهر تاکسیها، اتومبیلهای ون و اتوبوسهای فراوانی که در کنار خطوط مترو به سرویس دادن مشغول هستند؛ علاوه بر این در سطح شهر تعداد زیادی مراکز برای تبدیل پول های خارجی به واحد پول گرجستان که لاری است، وجود دارد و برعکس بلغارستان که ارقام تبدیل پولها به لوا خیلی متفاوت بود، اینجا تقریبا تمامی changکنندهها و صرافیهای کوچک در حقیقت به ازای هر 100 دار، حدود 139 لاری در اختیار شما میگذارند؛ نکته دیگر حضور پررنگ پلیس است که در این مورد بیشتر صحبت خواهیم کرد. دیروز صبح 19 سپتامبر، 1 مورد مردی به ما مراجعه کرد و دست تکدی و گدایی به سوی ما دراز کرد و شب هم که راهی هیات بودیم که گزارشش بعدا خواهد آمد.
تعداد زیادی زن مرد، پیر و جوان را دیدم که سر چهار راه مثل کولیهایی که بعضا وجود دارند، مشغول گدایی بودند که یکی از آنها را بچهای دقیقا مثل کولیهای تهران همراهی میکرد. رانندگی در اینجا وضعیت چندان مناسبی ندارد و استفاده از بوق و ویراژ و مسایل این نحوی در تفلیس فراوان دیده میشود، در صورتیکه در بلغارستان و امارات به این ترتیب نبود؛ البته در بلغارستان به جهت اینکه آنجا منطقه توریستی تفریحی بود، در کل مدت یک هفته، شاید بیشتر از 100 تا اتومبیل و وسیله نقلیه ندیدیم، اما به نظر میآمد که تقیدشان نسبت به مسایل راهنمایی و رانندگی خیلی بیشتر از تفلیس باشد؛
نکته دیگر اینکه با وجود بودن مراکز تفریحی در سطح شهر، خیلی از مراکز و خیابانها و پیادهروها شلوغ و مملوء از جمعیت نیست که این یا به خاطر کمجمعیت بودن کلیت این کشور است که در حدود 5/5 میلیون نفر جمعیت دارد و یا به خاطر این است که مردم ترجیح می دهند در خانه بمانند و یا اینکه به علت توزیع شدن جمعیت بین مراکز مختلف میباشد و لذا جمعیت در خیابانها زیاد به چشم نمیخورد. اما در روز 19 سپتامبر، شنبه 29 شهریور بعد از ظهر برنامه به خصوصی نداشتیم و تا نزدیک ساعت 6 مشغول استراحت بودیم. بعد به قصد رفتن به اتحادیه تجار مشاغل در گرجستان با پرس و جوی فراوان وقتی محل را پیدا کردیم، چون روز شنبه بود، این حدس را زدیم که ممکن است آنها هم ساعت اداری داشته باشند و الان هم چون ساعت اداری نیست، اتحادیه تعطیل است. فرصت زیادی بود تا ساعت 9 شب که میخواستیم به جمع ایرانیان در محل خانه ایرانیان سفارت جمهوری اسلامی ایران بپیوندیم که قرار بود در آنجا مراسم عزاداری شب 19 ماه مبارک رمضان که مصادف با شب قدر بود برگزار شود و قرار بود که ایرانیان در آنجا جمع شوند وآقای سفیر هم بیاید و این فرصت خوبی برای ما بود که هم با تعدادی از تجار ایرانی آشنا شویم و هم با آقای سفیر صحبتی کنیم. به هر شکل فکر کردیم که فرصت خیلی زیادی داریم، به جهت اینکه عقربههای ساعت هنوز به 7 نرسیده بودند، ما تا ساعت 9 فرصت داشتیم که خودمان را به هیات برسانیم، اما جالب اینجا بود که به قدری آدرس اشتباه بود که منجر به این شد که وقتی به محل مورد نظر خود رسیدیم، حدودا 10 دقیقه به ساعت 9 مانده بود. در آنجا ما جزء اولین نفراتی بودیم که وارد شدیم، وضو گرفتیم و آماده شدیم تا اینکه دوستان از جمله آقای نعمتی و آقای دقایقی کمکم آمدند و بعد هم آقای سفیر آقای دمیرحی و نفرات دیگری که بعدا بیشتر با آنها آشنا شدیم از جمله آقایان رضوی، اکبری، درازیان، هاشمی، آقای اعتمادیفر و دوستان دیگر. با تعدادی از آقایان که صحبت میکردیم، روی خوش نشان میدادند و ابراز تمایل میکردند برای اینکه در بخش معرفی بازرگانان ایرانی شاغل در تفلیس و گرجستان معرفی شوند، ولی جالب اینجا بود که یکی از این آقایان که نام فامیلش را هم نمیدانم، میگفت اگر ما رمز موفقیتمان را بگوییم، دست زیاد میشود و دیگران میآیند و جای ما را اشغال میکنند. تا حدودی با ایشان صحبت کردیم و ایشان را توجیه کردیم که شنیدن خبر و انعکاس اخبار پیرامون فعالیتهایی که شما برای رسیدن به این جایگاه داشتید، میتواند برای خوانندهها و کسانی که فکر میکنند رسیدن به موفقیت ممکن است آسان باشد، در حالیکه هر موفقیتی قطعا بدون سعی و کوشش ممکن نیست، مفید باشد. در هر شکل در طول مدتی که آنجا بودیم، نماز خواندیم و با میوه و آلو قرمز پذیرایی شدیم؛ البته قرار شد با آقای سفیر که موضوع صحبت با ما را منوط به هماهنگیهای بعدی با تهران کردند، در سفارتخانه از طریق آقای هاشمی که به نوعی مشاور و معاون امور مطبوعاتی ایشان هستند، قرارهای بعدی را بگذاریم.
تا حدود ساعت 45/10 دقیقه آنجا بودیم، از دوستان پرسیدیم که چه طور میتوانیم به محل هتل برگردیم که آقای اکبری لطف کردند و ما را تا میدانی به نام آولاواری که فاصله خیلی زیادی تا هتل نداشت، رساندند و قرار بعدی هم به فردای آن روز یعنی یکشنبه 20 سپتامبر، 30 شهریور موکول شد. از میدان آولاواری 100 متری بیشتر دور نشده بودیم که طی صحبت و هماهنگی که با آقای حسینی کردم، به قصد قدم زدن از ایشان جدا شدم. ایشان به هتل برگشتند و من به قصد دیدن مکانهای مختلف در سطح شهر راهی شدم. این قدم زدن تا 30/1 دقیقه بامداد ادامه داشت که باران شروع به بارش کرد و به هتل برگشتم. خوشبختانه زیاد خیس نشده بودم چرا که باران تازه شروع شده بود. در این مدت برخلاف آنچه که من فکر میکردم و در امارات و بلغارستان ندیده بودم، سطح شهر چندان شلوغ نبود، مغازهها اکثرا بسته بودند و کسی تردد نمیکرد، در حالیکه من فکر میکردم تفلیس هم مانند جاهای قبلی است، حالا به هر شکل جمعیت بیشتری است و به قول معروف تفلیس هم شب و روز ندارد، در حالیکه اینطور نبود؛
در همان مدت کوتاه همراهی از محل خانه ایرانیان تا آولاواری در صحبتی که با آقای رضوی که ایشان ما را تا آنجا همراهی کرد داشتم، ایشان میگفت که در حدود چهار سال پیش که حکومت گرجستان عوض شد، به جهت فاسد بودن سیستم پلیسی کشور، همگی آنها از خدمت منفصل شده و برکنار شدند و تعداد دیگری به جای آنها به کار گرفته شدند و از بابت اینکه این نفرات حقوق خوبی دریافت میکنند، دیگر امکان خرید آنها و نیز تخلفشان به حداقل رسیده است. پلیس های اینجا همه کار انجام میدهند، یعنی اینطور نیست که پلیس راهنمایی جدا باشد، پلیس مواد مخدر جدا باشد؛ بلکه ماموران پلیس تفلیس در شاخههای مختلف فعالیت میکنند و تمامی نفراتی که در سطح شهر چه به صورت پیاده و چه سوار بر ماشین گشت میزنند، هر نوع فعالیت پلیسی انجام میدهند.
نکته دیگر این بود که تعداد بزهکاران و خلافکاران در این کشور زیاد میباشد که به جهت به کارگیری نیروی پلیس این مسئله به حداقل رسیده است؛ از نمونههایش اینکه اگر در زمینه رانندگی تخلفی انجام دهی، 30 دلار جریمه میشوی و نمونهاش خود آقای اکبری که برایش پیش آمده بود که نامهای به درب منزلش آمده بود که شما در فلان تاریخ روی خط عابر پیاده توقف داشتهاید و به مدت 1 ماه فرصت دارید تا جریمه 30 دلاری خود را بپردازید و اگر این یک ماه حتی یک روز بیشتر شود، به صورت تصاعدی نرخ جریمه بالاتر خواهد رفت. نکته جالب توجه جریمه افراد پیاده است که احیانا ممکن است این جریمه برای زمانی باشد که چراغ مخصوص عابر پیاده روشن است و عابری بدون توجه به چراغ عبور میکند؛ این افراد هم قبض جریمه دریافت میکنند و مبلغ 3 لاری جریمه میشوند که آنها هم اگر ظرف مدت 1 ماه این جریمه را نپردازند، جریمهشان به 30 لاری و بعد هم به مبالغ بالاتری افزایش پیدا خواهد کرد و پیگیری برای جریمه عابرین پیاده هم به این ترتیب است که در شناسنامه افراد ثبت میشود و کد ملی در روی قبض یادداشت میشود و اگر این جریمه به کرات پرداخت نشود، در نهایت فرد با 2 ماه زندانی روبرو خواهد شد. بعد از رسیدن به هتل که ساعت 30/1 بامداد بود، مشاهده کردم که آقای حسینی هنوز بیدار هستند و چند دقیقه قبل از رسیدن من از هتل بیرون آمده بودند و سعی کرده بودند با استفاده از تلفن همراه دیگران برای من پیامی بفرستند که اگر احیانا محل هتل را گم کردهام، کمکی به من شود و من بتوانم هتل را پیدا کنم؛ هرچند که موفق نشدند، اما همینکه نگران من بودند، درخور توجه بود و برای من بسیار ارزشمند بود
صبح که بیدار شدم آقای حسینی طبق معمول روز گذشته غذا را تهیه کرده بودند و باز هم برای پیادهروی به بیرون از هتل رفته بودند و این فرصت خوبی برای من بود که دست و صورت خود را بشویم. بعد از برگشت آقای حسینی شماره تلفنهایی را دیشب جمعآوری کرده بودیم را به اتفاق یکدیگر جمعبندی کردیم و با تعدادی از آنها که فکر میکردیم امروز میتوانیم با آنها صحبت کنیم، هماهنگیهای لازم را انجام دادیم و الان هم منتظر هستیم تا ببینیم که کدامیک از قرارهایمان OK میشود تا بتوانیم برای صحبتهای بعدی مراجعه کنیم.
چرا تورم؟
مدتهاست که افکار عمومی در اثر افزایش قیمتها مشوش شده و باعث نارضایتی دارا و ندارا شده است و امنیت فکری خانوارها را بهم زده و دیگر توان برنامهریزی برای آینده تبدیل به فکر گذران فردا شده است.
اگر لازم باشد بدون افزایش، قیمتها را مدتها ثابت نگهداشت و امنیت فکری را به جامعه باز گرداند. باید به چند عامل و اصل ابتدایی را ثابت نگهداشت و به آنها توجه داشت:
1.سرانه پول
2.سرانه مصرف کالا و خدمات
3.بهای متوسط کالا و خدمات
در دانشهای انسانی نباید بدون درنظرگرفتن جامعه و ادبیات رفتاری، هنجارها و ناهنجاریهای آن جامعه به دنبال موضوعی رفت زیرا کلیات هر موضوع دستخوش وفاق با تمامیخواصجوامع مختلف است. ولی کلیات ثابتی نیز وجود دارد که در واقعیت اصلا وجود ندارد. اینها فرضیات
و اصولی هستندکهتسهیلات ایجاد میکنند. و فقطجنبه آماری دارند مثل بسیاری از معدل گیرها.
حال برای مرادگشایی به مورد اول پرداخته میشود (سرانه پول) سرانه پول عبارت است از: تقسیم پول در گردش به تعداد نفرات آن کشور که با تثبیت آن کشور که با تثبیت آن وضعیت موجود حفظ می شود، و از رابطه زیر بدست می آید.
پول رایج
سرانهپولکشور=
جمعیت کشور
در مورد دوم (سرانه کالا و خدمات ) هم باید مطابق مورد اول رفتار نمود:
سرانه کالا عبارت است از: تقسیم کالا و خدمات موجود در کشور به تعداد نفرات آن کشور با تثبیت این مورد هم قیمتها ثابت می ماند، و از رابطه زیر بدست می آید.
کالا و خدمات رایج
سرانه مصرف کالا و خدمات کشور =
جمعیت کشور
باید یادآور شد برای تثبیت قیمتها مقدار سرانه پول باید ثابت باشد پس افزایش حجم پول باید ثابت باشد. و در مورد سرانه کالا نیز این امر باید به همان شکل رعایت شود بدان معنی که با افزایش جمعیت هم باید میزان کالای مورد نیاز به میزان افزایش جمعیت اضافه شود تا الگوهای مصرف جامعه تغییر نکند. این امر به معنی افزایش مشاغل و افزایش تولید و افزایش واردات
و افزایش صادرات. که ثبات در آمد در داخل کشور را سبب میشود. پس افزایش متناسب حجم پول و کالا و خدمات لازم است و جلوی تورم را میگیرد. و افزایش هر کدام پول یا کالا و خدمات به تنهایی ایجاد تورم کرده و باعث کاهش یا افزایش قیمت میشود.
در اینجا مولفه سومی نیز باید رعایت شود که آن مورد سوم فوقالاشاره یعنی بهای متوسط کالا و خدمات میباشد: برای محاسبه بهای متوسط کالا و خدمات باید مطابق موارد یک و دو رفتار نمود و از رابطه زیر استفاده نمود:
کل پول رایج در کشور
بهای متوسط کالا و خدمات =
کالا و خدمات موجود در کشور
اینجاست که با تثبیت کلیه موارد سهگانه مورد اشاره میتوان سالها قیمتها را ثابت نگهداشت، ولی این امر امکانپذیر نیست زیرا ما همیشه نیازمند تامین کالا از سایر کشورها هستیم پس با واردات کالا مسایل اقتصادی آن کشورها را نیز وارد میکنیم یعنی تورم وارداتی، باید برای مهار این مسئله یا از شیوه تهاتر استفاده نمود یا بر صادرات کالای تولید داخل همت گماشت. و یا اینکه از شیوه یارانه استفاده نمود. و یا با قدرت و ارزش پول ملی با آن مواجهه نمود (این در صورت مثبت بودن تراز بازرگانی ممکن است).
برای نمودآوری موارد پیشگفته نیازمند چند مثال هستیم که در زیر به دو مورد اشاره میشود:
1.افرادی که کثیرالحج هستند همیشه در بازگشت اعلام میکنند که قیمتها برابر دفعه اولی است که به مکه رفته بودند. بطور مثال می گویند قیمت نوشابه همان 1ریال بود که در 30 سال پیش هم 1ریال بود.
بدیهی است که ثبات قیمتها در عربستان ظهور نکرده، پس چرا چنین است بله این روشی ساده
و اقتصادی است نه اقتضایی (به شیوه اقتصاددانان ما) به این روش که با توجه به توریستهای دایمی که همیشه در آنجا وجود دارد (توریست مذهبی) و داشتن ذخایر عظیم ارزی در خارج از کشور که سود آن می تواند بر سایر هزینههای دیگر سرشکن شود. و در آمدهای دیگر مثل
هتلداری و تجارت لوازم مصرفی در کشورهای دیگر باعث خواهد شد بتوانند قیمت ارزاق را بتوان (مالیات صحیح و ارائه یارانه درست) در داخل ثابت نگهدارند.
2. ارائه مجوزهای بیرویه احداث واحدهای تولید ملامین در ابتدای انقلاب که باعث افزایش تولید عرضه این کالا با کیفیت پایین و نامرغوب و نتیجتاً کاهش قیمت آن محصول و در اثر افزایش تقاضای مواد اولیه باعث افزایش بهای مواداولیه و ورشکستگی چندین واحد تولیدی شد. درست است که این امر در اول انقلاب در جهت ایجاد اشتغال صورت پذیرفت، ولی بهعلت بدون
برنامه بودن آن با شکست روبهرو شد. آری باید به اقتصاددانهای (که عدهای از آنها را باید بروش نمکدان و کماجدان اقتصاددان دانست)کشور یادآور شد که همیشه افزایش حجم پول در گردش (نقدینگی)، همواره باعث تورم نمیشود. بلکه باید با افزایش جمعیت حجم پول هم افزایش یابد. فقط تصور کنید که با افزایش جمعیت، پول و کالا افزایش نیابد. آنگاه ببینید که مقدار پول نسبت به جمعیت کاسته شده و بهای کالا چگونه افزایش مییابد.
وقتی میبینید که افزایش حجم پول اجباری است خواهید دید که میزان کالای لازم در جامعه نیز اجبار باید افزایش یابد و ارائه مجوز تاسیس یعنی ایجاد شغل نیز باید متناسب با همان مقدار نیاز افزایش یابد تا اوضاع بصورت اولیه ثابت بماند. در این حالت است که باید دید و معیار قوانین عوض شود. توجه به این موارد باعث خواهد شد تا میزان قیمتها ثابت مانده و اشتیاق عمومی هم برای کالاها ثابت بماند و هم اینکه سرانه کالا ثابت شود سادهتر اینکه الگوی مصرف تغییر نکند. (امروزه سرانه مصرف کالا افزایش یافته زیرا رفتار و انگیزه تهیه کالا نیز تغییر کرده است چون الگو و انگیزههای مصرف هم تغییر کرده است.)
به این نتیجه میرسیم که باید تورم را از نو معنی کرد یا به درون آن با دید دیگری نگاه کرد. امروز مردان صحنه اقتصاد ایران به عظمت کار هویدا پی بردهاند 13 سال ثبات قیمتها، کاری که امروز یک سال آنهم هنر است. با نگرش به آن دوران و دهه اول انقلاب میشود تا حدودی به این اصول دست یافت. با مدیرانی که با طبع بلند و میهن پرستی کار می کردند، استخوان خرد
میکردند و توقع رانتی هم نداشتند. مثل امروز برای هر خدمتی توقع حقالعملی نبود. روابط مدیران دوستانه بود و بدون باند و باند بازی کار یکدیگر را راه می انداختند. در مملکت
اصلاحطلب و دروغگو نبود. همه با نگاه به آخرت انجام وظیفه میکردند. از همه مهمتر اینکه به کارشان کاملاً مسلط بودند. و در خود برتری خاصی نسبت به دیگران احساس نمیکردند. افزایش قیمتها که اقتصاد پس از انقلاب آن را نمایه تورم یا خود تورم می داند، سبب دیگری دارد، که مسبب، آن دولت مردان و حکومت مردان تاجر پیشهای است که صاحب رانت و اطلاعات
آنچنانی اقتصادی هستند و باندهای وابسته به هر یک و سرمایهداران تحتامر ایشان که
دادو ستدی حمایتی دارند. برای لطمه زدن به حریف، اقدام به عملیات تخریبی میکنند و با تاثیر در اقتصاد باعث سودهای کلان برای خود (که به قویترشدن باندشان) و تخریب حریف می شوند. بدانیم اگر تمامی ملت ایران میلیاردر شوند نمیتوانند قیمت شکر را یک شبه دو برابر کنند و یا اینکه قیمت مسکن را افزایش دهند. همانگونه که آورده شد این گروهها با شیوههای
شناخته شده و با شناخت از روحیات جامعه وارد عمل میشوند، و اقدام به تخریب اقتصاد
مینمایند، ایجاد ناامنی فکری و بازارسیاه و ایجاد حرص مصرف (اضافه تهیه مایحتاج) عمده راههایی است مورد استفاده قرار میگیرد. پس باید با این مسئله مبارزه کرد و سرمایههای
تحت الحمایه را ضعیف نموده و حتی از بین برد. بطور مثال در دوران سازندگی که آغاز حضور سرمایهداران حکومت پیشه بود. عملکرد حکومت باعث انفجار قیمتها شد. ولی در اثر برخورد، تا حدودی با سرانه پول و کالا باعث شد که اثر تورمی آن در جامعه خیلی محسوس نباشد و
خوانیغما بین همه با درصدهای متفاوت تقسیم شود. با افزایش درآمدها و اجرتی طرحهای عمرانی در سطح کشور باعث تقسیم ثروت در سطح جامعه شد. تکیهبر طرحهایعمرانی باعث اشتغال نیروییدی (نیروی کار بدون تخصص) شد و تامین مصالح و نیازهای اجرای طرحهای عمرانی در مناطق رونق اقتصادی آورد. کوچروهای شغلی هم این رونق را به سایر مناطق تسری دادند. با کاهش اجرای طرحهایعمرانی یا بهتر گفته شود خاص شدن مجریان طرحهایعمرانی تورم خودنمایی نمود. و ناآگاهان دستپاچه، آتش بر خرمن اقتصاد شده و رکود را بر آن مستولی نمودند، هر روز طرحینو در انداختند، بموازات هم هرزمانی یاران سرمایهمند حکومت پناه دست بر کالایی درسبد انحصارات و گرانی و عاقبت آزاد سازی قرار می دهند. در دوران سازندگی مورد دیگری نیز رخ نمود آنهم پدیدار شدن طبقهای جدید در جامعه بود با وقوع انقلاب خلاء عدم وجود این طبقه زیانهای بسیار بوجود آورده بود. بله طبقه دو اجتماعی (طبقه متوسط) بالید و در دوره دروغسیاسی (اصلاحات) بالغ شد. این طبقه و سرباره آن طبقه متوسط مرفه که امر سرمایه گذاری با ریسک را دنبال می کنند. و با رشد اقتصادی خود اقتصاد جامعه را نیز شکوفا می سازند. این طبقه که غالبا تحصیل کرده بوده و تقریبا تکنو کراتهای جامعه نیز هستند. و به دلیل
اشتغالکاری کمتر به مطالعه میپردازند و اکثراً روشنفکران کممطالعه هستند. با دروغهای سیاسی دوره اصلاحات و تصویر مدینه فاضله که هرگز نبوده، آن دوران باعث شد این گروه مرفه شده اقدام به سرمایهگذاریهای خارجی بنمایند. ترکیه به دلیل مسائل خاص اقتصادیش سریعاً از نظرها خارج شد و متفکران داخلی نیز از مرحله پرت بودند (شاید هم نظرشان این بود بگذارند دیگران جای خوب را پیدا کنند تا آنها هم برای فردای خود مامنی بیابند) ناگهان در حاشیه خلیج همیشه فارس محلی برای بلعیدن سرمایهها و تکنو کراتهایی ایران پدید آمد. و باعث شد سرمایه گذارانی که در ناامنی فکری شدید سرمایهگذاری میکردند، محلی امن برای سرمایهگذاری پیدا کنند. این بود سرمایهها شروع به خروج از کشور نمود با خروج سرمایهها بالانس بین سرانه پولوکالا بهم خورده و تورم ایجاد گردید. بله وقتی که افتخار میکنند که دختر و زن ایرانی را در خیابان بابت حجاب تحقیر میکنند و بیغیرتی مردان ساکت ناظر بر صحنه را بهرخ جهان میکشند اینچنین عقوبت میشوند. بله ناامنی فکری باعث خروج سرمایهها و خانوادهها شد آنها که متخصص و تحصیلکرده و سرمایهدارتر بودند، جذب کانادا و اروپا و پس از فیلترینگ وآمادهسازی جذب آمریکا شدند. ملاحظه میکنید چگونه میشود تیشه بر ریشهخود زد؟!
نباید نشست و ماتم گرفت امکان عقب رفتن و اصلاح کردن هم که نداریم، پس باید بر آن شد که از این بنبست نجات یابیم. برای این امر باید دست به دامن جراحیهای بنیادین زد. درست است که نمیشود با آقا و آقازادهها درافتاد ولی احمدینژاد ثابت کرد که تابو شکنی بیباک و استاد است. سالم بودن او که حتی بلندگوهای غرب و شرق از صدای آمریکا (صدای اصلاح طلبان) گرفته تا واماندههای بیخ گوشمان هرگز نتوانستند وصلههای فسادمالی و اخلاقی به او و دولتش بزنند (البته بهجز مورد آخر دکترای آقای . . . ) باعث شده تا قدری تمایل ملی به سمت ایشان کشیده، در این میان عدهای هم که فقط با تکیه بر تظاهرات فرمایشی ادعای جایگاه مردمی دارند و تنفر ملی نسبت به خودآگاهی دارند، سعی میکنند با حمایتهای غیرمنطقی از ایشان تنفر دنبالشان را به ایشان منتقل نمایند. و با تبلیغات میخواهند بین ایشان و حامیانشان فاصله بیندازند. و با تفرقهافکنی عمر کوتاه حکومت خود را درازا بخشند.
در این مقطع از زمان باید با دید جامعه شناسانه اقدام به اجرای طرحهای کوتاه مدت نمود و با ارائه طرحهای ضربتی سرمایههای مخل غیر قابل نابودی را مدتی کماثر نمود و با استفاده از مالیاتهای مستقیم بازار خرید را کنترل کرد تا بتوان بستر مناسبی برای طرحهای اساسی آماده نمود.
دبیر اجرایی و مسول ستاد انتخاباتی
جبهه مردمی ایران اسلامی
سیدمحمود امامیان
لیست کل یادداشت های این وبلاگ